حضرت كريم


خلوت گزيده را به تــــــماشـــــــــا چه حاجت است

                    چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانـــــــا به حاجتي كه تورا هست با خـــــــــــــــدا

                    كاخر دمي بپــــــــــــــرس كه مارا چه حاجت است

اي پادشــــــــاه حــــــــسن خـــــــــــدارو بسوختيم

                    آخر ســــــــــــــــــال كن كه گدارا چه حاجت است

ارباب حاجتيم و زبان ســـــــــــــــــــــــــــــال نيست

                   در حضرت كريـــــــــــــــــــــــم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نيست گــــــــــــــــرت قصد خون ماست

                  چون رخت از آن توســــــت،به يغما چه حاجت است

اي مدعي برو كه مرا با تو كار نيســــــــــــــــــــــــت

                 احبـــــــــــــــــــاب حاضرند به اعدا چه حاجت است

اي عاشق گدا چو لب روح بخش يـــــــــــــــــــــــــار

                 ميدانــــــــــــــــــــدت وظيفه،تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم كن كه هـــــــــــــــــنر خود عيان شود

                با مدعي نزاع و محاكا چه حاجـــــــــــــــــــت است

مصطفي 2

خدايا، قلبي آتشين به من دادي و بر آن تورا شكر مي كنم.

تو مرا به آتش عشق سوزاندي و خميره ي وجودم را با غم و درد آغشتي و سرنوشت مرا به دست طوفان بلا سپردي و آنچه را دوست مي داشتم از من گرفتي و مرا در كوير تنهايي رها كردي و بر همه اش شكر ميكنم.

خداي، هر لحظه كه قلب من به چيزي تعلق گرفت، تو آن چيز را از من گرفتي تا از بند تعلقات آزادم كني.هر وقت در محلي آرامش يافتم تو مرا ويلان و سرگردان كردي تا روي آرامش نبينم و به سكون و سكوت عادت نكنم و قلب سوزان و روح سركشم در بهشت آرامش منجمد نشود و سرد و تاريك نگردد.

خدايا، تو ستارگان و ماه تابان را انيس شب هاي تار من كردي وراز اسرار آميز آسمان را با نياز روح من هماهنگ نمودي و رابطه مرا با آدم ها بريدي و در صحراي عدم رهايم كردي، آرزوها را از دلم گرفتي و دنيا و ما في ها را در نظرم پست نمودي.

خدايا، در اقيانوس حوادث فرو رفتم، در حالي كه امواج خطرناك تاريخ همچون پر كاه مرا بالا و پايين مي برد و من نيز بي خيال از سرنوشت، فقط نگاهم به سوي تو بود و تسليم به قضا و قدر و با توكل به رضاي تو، مستانه و اشك آلود به پيش راندم و لحظه اي از تقبل خطر و خوف نيستي قدم به عقب نگذاشتم.

خدايا، در قله نشاط و پيروزي اسك مي ريختم و افسرده بودم و در منتهاي شكست و بدبختي احساس سرور مي كردم. در سدت لذت، غمگين و دردناك بودم و در بحبوحه ي خطر، آرام و مطمئن و در آسمان آرامش، مضطرب و نگران بودم. در ميان گريه مي خنديدم و در ميان خنده گريه مي كردم، در زروه ي تمكن مادي فقير و بي چيز بودم و در منتهاي غرور و تكبر خاك پاي ديگران مي شدم و در شدت خضوع، مغرور ترين و بلند طبع ترين آدم ها بودم.

خدايا، اگر اراده ات اقتضا كرده است كه دل از همه چيز ببرم و يكسره قلب خود را در اختيار تو بگذارم، من نيز چنين خواهم كرد و دنيا را سه طلاقه خواهم نمود و يكه و تنها به سوي تو خواهم آمد.

خدايا، اميد داشتم كه با كفني خونين به ملاقات تو بيايم، نصيبم نكردي من نيز تسليم اراده تو ام. ولي اي خداي من خوش دارم كه هنگام وداع با دنيا تنها باشم، جز تو كسي مرگ مرا نبيند، جز تو كسي قبر مرا نداند، خوش دارم كه به كلي محو شوم، كسي مرا به ياد نياورد،‌كسي بر من اشك نريزد، كسي عكي مرا به ديوارها نصب نكند، كسي به ديدار قبر من نيايد، فقط آسمان بلند و ستارگان زيبايش انيس سكوت ابدي من باشند. خوش دارم كه به كلي بسوزم و خاكسترم به باد سپرده شود و چيزي از من در اين دنيا باقي نماند. خوش دارم آنقدر گمنام باشم كه حتي در خاطره ي تو اي خداي بزرگ نقش نبندم. خوش دارم نيست شوم و در عالم نيستي به لقاءالله نائل گردم.


شهيد دكتر مصطفي چمران