علمدار

 

ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار

برخیز چه پیشامده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

فاضل نظری

من و حافظ

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست  

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا          

وز قد بلند او بالای صنوبرپست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

وافغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوشبوشد در گیسوی او پیچید

ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظ

هرچند که ناید باز تیری که بشد از شست  

امضای عاطفه

 

سلام

در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم میکند: آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست... وچه زیباست این بیکران ....(دکتر علی شریعتی)

.

.

.

این جمله قشنگ امضای یکی از دوستام بود تو کوانتوم .