تبليغاتX
هیچ عبادتی به تفکر در آفرینش الهی نمیرسد
هیچ عبادتی به تفکر در آفرینش الهی نمیرسد

زمستان

...

نه از رومم ،نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم

تگرگی نیست،مرگی نیست

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان ست

...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دست ها پنهان

نفسها ابر ،دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان ست.

                                  تهران دی ۱۳۳۴

 

بالاخره خیابونای مشهد هم یه خورده برف رو تنشون دیدن....

البته این مشهد نیستا!!!!!!گفتم سوءتفاهم نشهآدرس عکس

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

 

 

کاش سوزن هم شبیه میخ بود     امتحان یک قصه در تاریخ بود

 کاش میشد بنده راضی میشدم     عاشق درس ریاضی میشدم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

این روزها چقدر دلمان هوایتان را دارد...

چقدر کلامتان نزدیک است،چقدر تازه است وقتی میبینی که گفته بودید"این افراد که سوت و کف میزنند روز عاشورا"،"این افراد که با جمهوری بدون اسلامی موافقند"

این روزها اگر بودید کسی نمیتوانست نامتان،هم عصریتان،هم راهیتان را به نفع خود مصادره کند....

این روزها چقدر دلمان هوایتان را دارد...

نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 7:2 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

سلام

نمیدونم واسه خودم متاسف باشم یا دیگران....

۴تا کلیپ از اغتشاش عاشورا و ۰کلیپ از راهپیمایی دیروز...

واین است حقیقت  آزادی اطلاعات....

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 7:21 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

Shrine of Hazrat-e Abbas (Pbuh)گنبد حرم حضرت عباس

 

http://amin-r.mihanblog.com/

http://www.ido.ir

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 6:56 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 

        ****** سلام******

********عید شما مبارک********

جای همتون خالی دیروز با دوستم رفته بودیم حرم شاید امروزم بعد از کلاس رفتم واسه همتون دعا میکنم شما هم واسه من دعا کنین...دیگه تقریبا همه میدونن که من از خدا یه چیز بزرگ خوشحال کننده میخوام مهم نیست چی باشه فقط به اندازه ی کافی بزرگ و خوشحال کننده باشه یه خوشحالی واقعی...

 

                       گلای توی صحن حرم امام رضا(ع)

  کبوترای حرم امام رضا(ع)

                           گلای تو صحن حرم امام رضا(ع)

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

سلام

و در رفت و آمد شب و روز دلایلی است برای خردمندان.

آنانکه خدا را در حال ایستاده و نشسته و در حال خوابیده یاد می کنند و دائم در آفرینش آسمان ها و زمین اندیشه میکنند.....(آل عمران190وبخشی از191)

 

دوستت دارم و برای اثباتش امشب تماشای آسمان را به تو هدیه میکنم...

               آیمان

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

 

سلام

چند روز پیش داشتم کتابای قدیمی رو مرتب می کردم بینشون دفتر خاطرات چند سال پیشمو پیدا کردم  البته دفتر خاطرات که نه چون دو سه تا خاطره بیشتر نداره.......اونم به اجبار معلم ادبیات اول دبیرستانم....کلا" خاطره نوشتنو دوست ندارم....ولی یکیشو براتون مینویسم.....

به نام خدا

               امروز چهارشنبه5/12/83

امروز مامان در حرکتی عجیب و بی سابقه ساعت 7و نیم صبح منو از خواب بیدار کرد ودر حالی که تو چشمای بهت زده ی من نگاه می کرد گفت: عزیزم نهار چی میخوری؟

منم یه خورده با خودم کلنجار رفتم و یه خورده به لحن رمانتیک مامان فکر کردم و جمله شو چند باری برای خودم تکرار کردم تازه فهمیدم که احتمالا مامان گفته...عزیزم نهار چی درست کنم.

منم که چند روزی بود هوس آش رشته کرده بودم از خدا خواسته گفتم آش رشته؛ بعدشم دوباره خوابیدم...

مامان  -    پاشو دیگه....پاشو مگه نمی خوای آش درست کنی؟؟؟

من  -   چی....آش...من...من ....نه!!!!!!

مامان  -   خودت گفتی هوس آش کردم....من که ساعت 8 باید برم جلسه اولیا مربیان تو مدرسه تون تا ظهرم نمیام.

تازه فهمیدم علت اون همه بار عاطفی که اول سره صبح رو سرم خراب شد چی بود...

با هر بدبختی که بود آشو درست کردم ولی به خودم قول دادم دیگه هوس آش نکنم..آخه درست کردنش خیلی سخته...بهتره از این به بعد هوس چیزای آسونتری بکنم..مثله نیمرو...آبپز...املت.....

 

این آقای خوشتیپ که معرف حضور هستند.....

آفرین...داداش گلمه...این روزا که نیست دلم بد جوری براش تنگه...

داداش گلم

اینم کار خودمه...

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

سلام

ببخشید بچه ها من یه چند وقتی کامپیوترم خراب بود کلا از دنیا بی خبر بودم.....

راستی یه تصمیم بزرگ گرفتم که اگه قول بدین به کسی نگین بهتون میگم...

.

.

.

.

.

.

.

قول دادینا

.

.

.

.

.

خواهش میکنم نگین

.

.

.

.

.

نه ولش کنین شما میرین میگین....

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 6:52 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

سلام

 

ماه را که می بینم پر می شوم از تو...

این همان ماهی است که پیشترها از دیدنش لذت می بردی...و نمی دانم حالا.....

خیره می مانم و دعا می کنم نگاهت را بگردانی و برای لحظه ای هر چند لحظه ای کوتاه تو نیز به آن خیره شوی...تا من سوی نگاهت را دیده باشم...

                           این تمام چیزی ست که من از تو دارم.....

                                                                مشتی آرزو..............

من و ماهعكس از

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت